شیعیان، براساس ادله گوناگون عقلی، قرآنی، روایی و تاریخی، باور دارند که امام علی علیه السلام وصی و خلیفه بلافصل پیامبر صلی الله علیه و آله پس از مرگ اوست و حوادث بعد از رحلت نبی مکرم اسلام و خلافت سهتن از صحابه، یکی پس از دیگری، هرگز به این جایگاه خدشهای وارد نمیکند؛[1] یکی از ادله روشن شیعه بر وصایت امام علی از پیامبر، که مورد اتفاق عالمان شیعی و سنی است، ماجرای غدیر خم و خطبهی صریح پیامبر مبنی بر ولایت امام علی است؛ داستان از این جا آغاز میشود که پیامبر پس از پایان آخرین حج خود، موسوم به حجهالوداع، از مکه به سوی مدینه حرکت میکند؛ فرشته وحی در میانه راه بر او نازل میشود و با قرائت آیه: « ای پیامبر! آنچه بر تو از سوی خداوندگارت نازل شد را به مردم برسان؛ پس اگر این کار نکنی، پیامبریت را به آنها ابلاغ نکردهای! و خدا تو را از گزند مردم نگه میدارد و خدا کافران را دوست ندارد!»، پیامبر را به ابلاغ حکمی مهم فرامیخواند؛ حکمی که عدم ابلاغش، برابر با عدم ابلاغ همه احکام و ارزشهای اسلامی است؛ پیامبر فرمان داد تا حاضران بمانند، جلورفتگان برگردند و منتظر بمانند تا دیگران از راه برسند؛ مسلمانان منبری از جهاز شتر برای او فراهم آوردند و پیامبر خطبه کوتاه و گویایی خواند و امام علی را به ولایت و خلافت پس از خود تعیین کرد؛ مردم دستهدسته با امام بیعت کردند و ظاهراً ماجرا با خوبی و آرامش پایان یافت! اما درست هنگامی که امام علی و تنی چند از یاران پیامبر مشغول غسل و کفن پیکر او بودند، عدهای در سقیفه بنیساعده گرد آمدند و با پشتپازدن به وصایای پرشمار پیامبر درباره امام علی و تعیین او به ولایت پس از خود در غدیر خم، ابوبکر بن ابیقحافه را به خلافت مسلمانان برگزیدند؛ از آن زمان تاکنون، باورمندان به مکتب خلفا، به شیوههای گوناگون کوشیدهاند تا با استناد به ادله مختلفی از وجاهت و مشروعیت خلافت خلفای سهگانه دفاع کنند و تمام ادله صریح یا تلویحی امامت امام علی را توجیه کرده و از اعتبار ساقط کنند. در دوران اخیر هم شماری دگراندیشان با استناد و تکیه بر آموزههای علوم سیاسی غربی تلاش کردهاند تا تفسیری مطابق آنچه اهلسنت بر آن پافشاری میکنند، ارائه داده و داستان غدیر را به توصیهای عاطفی یا عرفانی فروکاهند!
چکیده شبهه
پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان غدیر خم امام علی(ع) را نه به عنوان پیشوای سیاسی مردم، بلکه صرفاً به عنوان الگوی ایمانی مورد تأیید خویش معرفی کرد. عبارت اکمال دین و اتمام نعمت در آیه پنجم سوره مائده ربطی به نصب امام علی به خلافت ندارد، بلکه تنها از پایانیافتن رسالت پیامبر(ص) و به تبیین احکام فقهی پیش و پس از آیه مذکور حکایت میکند. از دیگر سو اگر انتصاب امام علی(ع) از سوی پیامبر(ص) به منصب امامت سیاسی را بپذیریم، آنگاه حکم پیامبر در تعارض با قرآن قرار میگیرد؛ زیرا قرآن در آیه 38 سورهی شوری، امر حکومت را به خود مردم واگذار کرده تا با مشورت هم حاکم و نوع حکومت خود را برگزینند. علاوه بر این خود امام علی در نهج البلاغه در پاسخ به اعتراضهای معاویه در نامشروع خواندن حکومت امام، تصریح میکند که انتخاب حاکم با عموم مسلمین یا مهاجران و انصار است و آنها هرکه را انتخاب کردند، دیگران حق اعتراض ندارند.[2]
مقدمه
مسئله جانشيني پيامبر (ص) يکي از مهمترين مسائلي بود که از همان آغاز دعوت نه تنها شخص پیامبر (ص) بلکه ديگران هم نسبت به آن حساس بودند. بيحره بن فراس از قبيله بني عامر بن صعصعه، پذيرش اسلام خود و قبيلهاش را مشروط به اين امر کرد که پس از رسول خدا (ص) حقي در امر جانشيني داشته باشند.[3] همچنين قبيله کنده همين خواسته را از رسول خدا (ص) مطالبه کردند که : اگر تو بر دشمنانت پيروز شدي، ما را در جانشيني پس از خود سهيم ميکني؟[4] پیامبر (ص) در پاسخ به هر دو گروه اينگونه بیان کرد که: امر امامت و جانشيني من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار خواهد.
دلایل و شواهد محکم قرآن، روایی و تاریخی حاکی از این است که پیامبر (ص) از همان روزهای نخست دعوت (يوم الدار) تا روزهای پايانی عمر، در موقعیتهای گوناگون امام اميرالمؤمنین علي (ع) را به عنوان جانشين خود در امر امامت و حاکمیت پس از خود معرفي کردند. برجستهترین موقعیتی که پیامبر در آن به نصب الهی امام علی علیه السلام به خلافت پس از خود تصریح کرده و از مسلمانان بر آن بیعت گرفت، روز هجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت در کنار غدیر خم است. این امر یکی از محکمترین دلایل امامت سیاسی اهلبیت علیهم السلام است و پیوسته مورد استناد قرار گرفته است. در ادامه به پارهای از شبهات در این خصوص که در ابتندای مقاله به آن اشاره کردیم پاسخ میگوییم:
- مهمترین محور برجسته شبهه مذکور، انکار نصب امام علی توسط پیامبر علیهما السلام به عنوان ولی و پیشوای سیاسی پس از خود در روز غدیرخم است. شبههکننده به جای انکار اصل ماجرای غدیر؛ چنانکه برخی از اهلسنت و دگراندیشان چنین کردهاند، به تحریف معنوی و ارائه تفسیری نادرست از ماجرای غدیر پرداخته است؛ به گونهای که همان هدف را تأمین میکند، در این راستا توجه به چند نکته ضروری مینماید:
یکم: به باور اکثریت قریب به اتفاق شیعیان، پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله در روز هجدهم ذیالحجه سال دهم هجرت، امام علي علیه السلام را به عنوان جانشين سیاسی، دینی و معنوی خود معرفي کرده است. این رویداد مهم و سرنوشتساز نه تنها از طریق عالمان و تاریخنگاران شیعه، بلکه از طرق اهل سنت نيز به صورت متواتر نقل شده است. واقعه غديرخم توسط صد و ده نفر از اصحاب و هشتاد و چهار نفر از تابعين روایت شده است و عالمان پرشماری از اهل سنت و شیعه آن را در کتابهای خود نقل کردهاند به گونهای که جای هیچگونه تردید و تشکیکی باقی نمیماند.[5]
آنچه كه از طريق اهل سنّت، درباره رویداد غديرخم نقل شده، به دو گونه است: 1. برخی از کتابها ضمن پرداختن به شأن نزول آیه "یا ایهاالرسول بلغ ما انزل من ربک..."[6] به بیان داستان نصب امام علی به ولایت پس از پیامبر تصریح کرده و نزول آیه مذکور را در همین راستا دانستهاند؛ 2. برخی دیگر از کتابهای اهل سنت تنها به اصل ماجرا اشاره کرده و ذکری از آیه به میان نیاوردهاند.
ابن عساکر در تاريخ دمشق، ج2، فخر رازي در مفاتيح الغيب (تفسير کبير)، ج12، ثعلبي در الکشف و البيان، (نسخه خطي)، حموینی در فرائد السمطين، ج1، ابن صباغ مالکي در الفصول المهمه و آلوسي در روح المعاني، ج6، از جمله عالمان و محدثان اهل سنت هستند که ماجراي غدير خم و نزول آيه 67 سوره مائده را ذکر کردهاند.
از ميان عالمان و محدثان اهل سنت که تنها به اصل داستان و حديث غدير تصريح کرده ولي ذکري از نزول آيه به ميان نياوردهاند، ميتوان به احمد بن حنبل در المسند، ج4، حاکم نيشابوري در المستدرک، ج3، طبري شافعي در الرياض النضرة في فضائل العترة، ج3، سيوطي در الحاوي للفتاوي، ج1، بلاذري در انساب الاشراف، ج2، خوارزمي در المناقب، متقي هندي در کنزل العمال، ج13، سمهودي در وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفي، ج2، اشاره کرد. علامه عبدالحسين اميني در کتاب گرانسنگ الغدير دهها کتاب از اهل سنت نام ميبرد که همه آن کتابها، حديث غدير را روايت کردهاند.[7]
دوم: چنانکه پيشتر اشاره شد، شيعه و سني بر اين موضوع متفقاند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در روز هجده ذي الحجه سال دهم هجرت و در حضور نزديک به صد هزار نفر از مسلمانان، دست امام علي ـ عليه السلام ـ را گرفته و بالا برد و فرمود: من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ علاوه بر اکثریت قریب به اتفاق شيعيان، بسياري از عالمان و محققان اهل سنت نيز اعتراف کردهاند که مقصود پيامبر از کلمه مولا، همان ولايت و سرپرستي عام و کلي است که شامل ولايت و پيشوايي سياسي پس از ايشان هم ميشود؛ بنابراين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با معرفي امام علي ـ عليه السلام ـ به عنوان ولي، او را به سرپرستی امور ديني و دنيايي مردم، پس از خود، نصب فرموده است؛ بر اين معنا، شواهد فراواني وجود دارد که به پارهاي از آنها اشاره ميکنيم:
يک: بسياري از مفسران و عالمان اهل سنت و اکثريت قريب به اتفاق عالمان و مفسران شيعي، اذعان کردهاند که آيه شريفه تبليغ[8] در روز غدير خم و در ارتباط با معرفي و انتصاب امام علي ـ عليه السلام ـ به مقام ولايت عام پس از پیامبر نازل شده است.
اي پيامبر! آن چه را که از سوي خداوندگارت به سوی تو نازل شده است به مردم برسان و اگر چنين نکني، پس رسالتش را به مردم نرساندهاي و خداوند تو را از گزند مردم نگه خواهد داشت؛ يقيناً خداوند کافران را هدايت نخواهد کرد.
از طنين آيه و جملاتي که در آن به کار رفته است، به روشني ميتوان فهميد که مسألهی بسيار مهمي در ميان بوده که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بايد به مردم ميرسانده است. یقیناً اين موضوع نميتوانسته يک موضوع ساده يا مثلاً يک حکم فقهي يا اخلاقي باشد، بلکه به صورت طبيعي، مسألهاي بوده که ابلاغ آن برابر با کل رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به حساب ميآمده است. از سوي ديگر، موضوع، چنان حساس بوده که واکنشهاي احتمالی خطرناکي را در پي داشته و همین امر، پيامبر را در ابلاغ آن دچار ترديد کرده بود.
آيا هيچ مسألهاي، جز معرفي و نصب جانشين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميتواند از چنان اهميت و حساسيتي برخوردار باشد؟! روايات شيعه و سني گوياي اين حقيقت است که آيه مذکور در شأن امام علي علیه السلام و در ارتباط با نصب ايشان به امامت و ولايت پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شده است. به عنوان نمونه، ابن عساکر به سند صحيح از ابي سعيد الخدري نقل ميکند که آيه کريمه تبليغ، در روز غدير خم بر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و در شأن امام علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است[9].
همچنین حبري، از محدثان اهل سنت، به سند صحيح از ابن عباس نقل ميکند که اين آيه کريمه در شأن امام علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است. در اين آيه خداوند پيامبر را به تبليغ انتصاب ولايت امام علي ـ عليه السلام ـ به جانشینی پس از خود امر کرده است و پيامبر پس از نزول آيه، دست امام علي ـ عليه السلام ـ را بالا برد و فرمود: هر کس من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست.[10]
بر اين اساس آيا ميتوان باور کرد و آيا سادهانگاري نيست که بگويم خداوند توصيه به محبت و دوستي امام علي ـ عليه السلام ـ را از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خواسته است و پيامبر نيز در چنان شرايط زمانی، مکانی، جغرافیایی و زیر تابش سوزان خورشید، مردم را نگه داشته تا آنان را دوستي امام علي ـ عليه السلام ـ امر کند؟! آيا ميتوان باور کرد مسأله دوستي امام علی علیه السلام (که در این فرض، امری اخلاقی به شمار میرود) چيزي است که عدم تبليغ آن برابر با بياثر بودن رسالت 23 ساله پيامبر است؟! علاوه بر اين، چه امري ميتوانست پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را دچار هراس و ترديد کند و از واکنشهاي احتمالی يارانش بيمناک شود، جز مسأله خلافت پس از خود؟! زيرا مسأله دوستي و سفارش به محبت، یا معرفی امام به عنوان یک الگوی ایمانی، مسألهای چنان حساسيت برانگيز نبود که خداوند به پيامبر قوت قلب داده و او را مطمئن سازد که از گزند مردم در امان خواهد بود! پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در طول سالهای رسالت، بارها از امام علی علیه السلام دفاع کرده و مردم را به دوستی و مودت او و بهره بردن از علم و حکمت او سفارش کرده بود.
دو: شاهد ديگر بر اين که مقصود پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از من کنت مولاه... ولایت عام و کلی است که شامل ولایت سیاسی هم میشود، این است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ قبل از نصب امام علي ـ عليه السلام به ولايت، از مردم بر ولايت خويش اعتراف گرفت و فرمود: الست اولی بکم من انفسکم؟ قالوا: بلي؛ آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم؟ همه حاضران گفتند: آري اي رسول خدا! پس از آن فرمود: من کنت مولاه فهذا علي مولاه. آيا عاقلانه است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بفرمايد: آيا من از خود شما به شما دوستتر نيستيم؟! آیا ممکن است بگوییم مقصود پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در جمله اول (الست اولی بکم من انفسکم) اولویت در شؤون سیاسی و اجتماعی است، امّا در جمله دوم (من کنت مولاه...) مقصودش، دوستی و محبت و الگویی ایمانی است؟! يقيناً کلمه "اولي بکم" در جمله اول پيامبر به معناي اولی به تصرف و صاحب اختيار است، بنابر اين سياق کلام پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ دلالت روشني بر اين حقيقت دارد، که کلمه "مولا" در "من کنت مولاه فهذا علی مولاه" هم به معناي ولايت عام سياسي، اجتماعي و ديني است؛ به ويژه اين كه در بعضي از تعبيرات «من بعدي» دارد، كه قید مذکور با مفهوم دوستداشتن سازگاري ندارد؛ زیرا عاقلانه نیست که بگوید علی را پس از من دوست داشته باشید! بنابر این پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميخواهد بگويد: ای مردم! علي امام و سرپرست شما پس از من است!
سه: قرينه ديگر بر این که مفهوم مولی در کلام پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، ولایت عام دینی و دنیایی هر دو بوده است، معنايي است که حاضران، اعم از اصحاب و ديگران از کلام پيامبر فهم کردند. چنان که پس از معرفي امام علي ـ عليه السلام ـ همه اصحاب، خصوصاً خليفه اول و دوم، با امام علیه السلام، به عنوان ولي و جانشين پيامبر بيعت کرده و تبريک گفتند و شاعرانی چون حسان بن ثابت و دیگر شاعران، در طول تاریخ، درباره این موضوع شعرها سرودهاند.
چهار: معرفي امام علي ـ عليه السلام ـ به عنوان خليفه، وصي و امام پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، مسألهاي نيست که تنها در روز غديرخم مطرح شده باشد؛ اين مسأله از همان ابتداي رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، در مواقع و موارد گوناگوني از سوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ تبيين شده است. در اين راستا ميتوان به حديث يوم الانذار و حديث منزلت، که به صورت صریح، و حدیث سفینه و حدیث ثقلین، که به دلالت التزامی بر خلافت و جانشینی امام علی و فرزندان او پس از پیامبر دلالت میکند، اشاره کرد. مرحوم علامه سيد عبدالحسين شرف الدين در المراجعات ميفرمايد: حديث منزلت از احاديث متواتر است و جماعت كثيري از صحابه آن را نقل كردهاند. این حدیث از افرادی مانند سعد بن ابي وقاص، معاويه، جابر، ابو سعيد الخدري، عبدالله بن عمر، عمر بن الخطاب، اسماء بنت عميس، ابوهريره، و... نقل شده است. آنها اعتراف کردهاند که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هنگام عزيمت به سوي تبوک، امام علي ـ عليه السلام ـ را در مدينه به جاي خود گماشت و پس از اظهار ناراحتي امام از عدم همراهي با پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ماندن در کنار زنان وکودکان، به او فرمود: امّا ترضي ان تکون مني به منزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي! آيا راضي نميشود که نسبت به من، چون هارون نسبت به موسي باشي، جز اين که پس از من پيامبري نيست![11] در اين سخن شريف، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ همه مناصب دینی و دنیایی خود را که از جانب خداوند به او عطا شده بود، براي امام علي ـ عليه السلام ـ ثابت دانسته و از آن میان تنها منصب پيامبري را استثنا ميکند.
افزون بر این، نزديك به صد كتاب از کتابهای معتبر اهل سنت، اين حديث را در خود ثبت كردهاند. برخي از اين کتابها عبارتاند از : صحيح بخاري، ج 6، ص 3 در باب غزوه تبوك. صحيح مسلم، ج 7، ص 120، باب فضائل علي (عليه السلام)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، باب فضائل أصحاب النبي (عليه و آله السلام)، مسند ابن حنبل، ج 1، ص 173، سيره ابن هشام، ج 4، ص 163. غزوه تبوك،..[12]
در حديث يوم الانذار، که در اوائل بعثت پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ روی داده است، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در برابر بزرگان قريش و از جمله عمویش ابوطالب، دست امام علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و فرمود: این علي پس از من وصي و وزیر و جانشين من است؛ از او بشنويد و اطاعتش کنيد![13]
ابن هشام در سيره خود نقل کرده است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: انت الخليفه من بعدي، تنها تو جانشین پس از من هستی![14]
در اين راستا روايات معتبر ديگري نيز وارد شده است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به صراحت يا اشارت، مسأله خلافت اهل بيت علیهم السلام را بيان فرموده است؛ حديث سفينه[15] و حديث ثقلين[16] از روايات مشهور و معتبر ميان اهلسنت و شيعه است و هر دو به دلالت التزامي، بر جانشين اهل بيت دلالت دارد.
در روايت ديگري آمده است که مردي نزد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آمد و گفت: اي پيامبر خدا! آيا علي راست ميگويد که خداوند پس از شما رهبري مردم را به او تفويض کرده است؟ پيامبر فرمود: علي امير مؤمنان است و ولايت او از جانب خداست... همانا علي خليفه خدا و حجت او است، او امام مسلمين است. اِنَّ عَليّاً خَليفَةُ اللّهِ وَ حُجَّةُ اللّهِ وَ اِنَّهُ اِمَامُ الْمُسْلِمينَ...[17]
پيامبر به امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: يا علي انت امير المؤمنين و امام المتقين، يا علی انت سيدالوصين و وارث علم النبيين يا علي انت خليفة المرسلين يا علي انت مولي المؤمنين، يا علي انت الحجة علي الناس اجمعين[18].
اي علي! تو امير مؤمنان و پيشواي اهل تقوايي، اي علي! تو آقاي اوصيا و وارث علم پيامبراني، اي علي! تو جانشين پيامبران هستي، اي علي! تو پيشواي مؤمناني، اي علي! تو حجت خدا بر همه مردمان هستي!
پنجم: عقل، فطرت، سیره عقلا، سیره پیامبران پیشین و سیره خود پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، دلالت روشنی بر لزوم نصب جانشین از سوی آن حضرت برای دوران پس از حیات او، دارد. تاریخ زندگی پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ گواه این واقعیت است که هرگاه، حتی برای مدت یک روز، از مدینه خارج میشد، کسی را به جای خود میگماشت تا امور اجتماعی و سیاسی را سامان دهد و امر مردم، حتی برای مدت چندین ساعت، بر زمین نماند. حال آیا ممکن است که پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، با توجه به شرایط خاص فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، دینی و امنیتی، که جامعه اسلامی را در وضعیت حساسی قرار داده بود، مردم را به حال خود رها کرده و با درگیر کردن آنها به مسأله خلافت، که به صورت طبیعی، موجب پدید آمدن اختلافها و تنشهای زیادی میشد و نتیجه حاصل از آن هم معلوم نبود، امر جانشینی خود را به مردم کوچه بازار واگذار کند؟! اساساً آیا چنان مردمی توانایی تعیین امیر و حاکم صالح را برای خود داشتند؟! با توجه به اینکه در آن زمان تفکیک امور دینی از امور دنیایی به دشواری قابل تمییز بود و هر کس متولی امور دنیایی میشد، به طور طبیعی، بر امور دینی هم تسلط و دخالت مییافت، آیا میتوان گفت که پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ امور دنیایی را به مردم و امور دینی را به امام علی علیه السلام واگذار کرد؟!
این مسأله چنان روشن و عقلایی است که حتی خلیفه اول و دوم هم برای پس از مرگ خود در اندیشه تعیین جانشین بودند! آیا آن دو نفر از پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به مردم دلسوزتر بودند؟! آیا آن دو ضرورت نصب جانشین را بهتر از پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ میفهمیدند؟! چنین تلقی سادهانگارانه و غیر عالمانهای از سیره و رفتار سیاسی پیامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، یقینا جفایی نابخشودنی در حق آن الگوی حکمت و عقلانیت است.
- شبههکننده در بخش دیگری از سخن خود به تفسیر نادرستی از آیه شریفه الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا اشاره کرده و ضمن انکار تلویحی نزول آیه در روز غدیر خم، اکمال دین و اتمام نعمت را ناشی از پایانیافتن رسالت پیامبر و تبلیغ آموزههای دین دانسته است؛ احکامی که به زعم او در پیش و پس از این آیه بیان شده است. در این خصوص بیان چند نکته ضروری است:
نکته اول: اين قسمت از آيه سوم از سوره مائده، هیچ ارتباط منطقی با صدر و ذيل آيه ندارد، بلکه يک مطلب جداگانه و مستقل را بيان ميکند، شواهد اين مدعا عبارتنداز:
1. اگر اين قسمت از آيه را برداريم و صدر و ذيل آيه را با هم در نظر بگيريم و محتواي آن را مورد توجه قرار دهيم، خواهيم ديد که در معناي آيه هيچ خللي پيش نميآيد.
2. شأن نزول اين قسمت از آيه، غير از شأن نزول قسمت اول و ذيل آيه است؛ چه شأن نزول آيه در مورد وقوف در عرفات و روز عرفه باشد و چه مربوط به ماجرای غديرخم. کلام مفسران نشان ميدهد که اين قسمت از آيه، مستقل است و ربطي به صدر و ذيل آن ندارد.
3. قسمت اول و آخر آيه شريفه همانند آيات سوره بقره (173)، انعام (145)، نحل (115) است و از نظر محتوي و موضوع، هيچ ارتباط منطقی با جملات...الیوم اکملت لکم...فلا تخشوهم و اخشونی...ندارد. در اين قسمت از آيه، خداوند آن روز به خصوص را اين گونه توصيف ميکند: 1) روز نااميدي کفار از دین مسلمانان 2. مسلمانان پس اين روز دیگر نباید از کفار بترسند، زیرا با اتفاقی که در آن روز افتاده است، دین، چنان محکم و استوار شده که دیگر از گزند کافران در امان خواهد بود و تنها باید از خداوند و سنتهای او بترسند، که در صورت بیاعتنایی به آن حکم الاهی، هم آن نعمتها را از کف خواهند داد و هم سختیهای فراوانی برایشان پدید خواهد آمد و هم باید منتظر کیفر اخروی خداوند باشند.3. در اين روز دين به اکمال رسيده است، 4. در اين روز نعمت الهي بر مسلمانان تمام شده است، 5. با اتفاقی که افتاده است، خداوند اسلام را به عنوان دین، برای مسلمانان پسندیده است.
از اين خصوصيات روشن ميشود که تا قبل از اين روز، اسلام آنچنان محکم و استوار و تزتزلناپذیر نیست و راه نفوذ در آموزههای دین و اتحاد مسلمانان باز است، آنچنان که کفار، طمع و اميد داشتند که اسلام را در آينده از بين ببرند. ولي خداوند با آن حکم، آنها را نااميد کرده و به مسلمانان اطمینان میدهد که ترس و هراس از جانب کافران نسبت به آينده اسلام را ار دل بیرون کنند که با آمدن آن حکم الهي، کفار هرگز نخواهند توانست در معارف اسلام و پیشرفت و اتحاد جامعه اسلامی خللی وارد کنند؛ اما باید از سنت الاهی بترسند که اگر به آن حکم، بیاعتنایی کرده و آن را پشت سر اندازند، آن تحریف و این تفرقه و تشتت، این بار نه به دست کفار، بلکه به دست خود مسلمانان روی خواهد داد. حوادث تاریخی جامعه اسلامی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله تا به امروز، حقیقت این هشدار و انذار الاهی را به خوبی نشان میدهد. مسلمانان با سرپیچی از دستور خداوند و وانهادن امر پیامبر در مسأله ولایت اهلبیت علیهم السلام، با اسلام همان کردند که از روز نخست آرزوی قلبی کافران بوده و هست!!!
حال اين سؤال مطرح است که در آن روز چه حکمي نازل شد که اين خصوصيات را به دنبال داشت؟ آيا بيان احکام گوشتهاي حلال و حرام، میتواند موجب نااميدي کفار و رفع ترس مسلمانان شود؟! مسلماً چنين امری مورد تأیید عقل سلیم نخواهد بود؛ زيرا با بيان چند حکم فقهی مربوط به مأکولات، هرگز کفار از رخنه در دین و جامعه اسلامی نااميد نميشوند!!! به علاوه، اين احکام در سورههاي بقره 173، انعام 145، نحل 115 قبلاً نیز بيان شده بود. آیا میتوان باور کرد که با بیان چند حکم فقهی مربوط به خوردنیها، چنان تحولی در دین و جامعه دینی پدید آمد که دین به اکمال رسید، نعمت خداوند تمام شد و اکنون اسلام به عنوان یک دین سازنده و تعالیبخش مورد رضایت خداوند قرار گرفت؟!
اگر گفته شود که شأن نزول آیه مربوط به عرفه است، باز هم همین پرسش مطرح میشود که آیا اجتماع مسلمانان در روز عرفه و کامل شدن مراسم و مناسک حج میتواند باعث نااميدي کفار بشود؟! هرگز چنین اجتماعی در روز عرفه نخواهد توانست باعث نااميدي کفار از دین شود؛ زيرا پیشتر با فتح مکه این اجتماع فراهم آمده بود و اضافه بر این، آيه برائت نیز نازل شده بود و کفار از تغییر مناسک حج نااميد شده بودند! بنابر این، آيه ربطي به عرفات و مراسم حج ندارد.
از نظر عقل و تجربه و گزارشهای تاریخی، روشن است که کفار و منافقان (که در حقیقت کافرند[19]) منتظر اين بودند که با از مرگ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ، که رکن اساسي اسلام بود، ضربه کاری خود را بر پیکر اسلام بزنند و دین جوان و نوخاسته اسلام را از ریشه برکنند. امّا هنگامی که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله از طرف خداوند، امام علي ـ عليه السلام ـ را به جانشيني خود منصوب کرد، کافران و منافقان نسبت به آينده اسلام و شکست آن نااميد شدند.
4. مفسرين گفتهاند: سوره مائده يک سوره مدني است، مگر آيه "اليوم اکملت لکم دينکم..." که در مکه يا در راه مدينه و مکه نازل شده است. از اين کلام مفسران معلوم ميشود که اين قسمت از آیه، مستقل است؛ چون اين مطلب را در مورد کل آيه سوم نگفتهاند.
نکته دوم: با توجه به اين که اين قسمت از آيه، هم از نظر موضوع و هم از نظر پیام و هم از نظر طنین موسیقایی، مستقل است، چرا به صورت آيهاي مستقل قرار داده نشده و در وسط اين آيه جا گرفته است؟
پاسخ: در پاسخ به این پرسش، نظریههای متعددی مطرح شده است. الف) با نگاهي اجمالي به اين آيه ميبينيم که خداوند يک روز خاص را با خصوصياتي ويژه بيان ميکند. از آن خصوصيات برجسته، اهميت فوق العاده آن روز معلوم ميشود. به سبب اهميت اين آيه، پیامی که از طریق این آیه باید به نسلهای بعد منتقل شود و جرياني که در آن روز به خصوص رخ داده است، آیه را در معرض احتمال تحریف قرار میدهد. خداوند متعال براي محافظت آیه از تحريف و تغيير، آن را در لابلاي آیهای با محتوای غیر مرتبط قرار داده است تا انگیزه تحریفکنندگان احتمالی را برای تحریف آن کاهش دهد. این یک شیوه عقلایی است که گاه برای محفوظ ماندن یک چیز نفیس از دستبرد سارقان، آن را با چیزهای ساده و کمتر جلبتوجه کننده ميآميزند تا سارقان متوجه آن نشوند. مثل کسی که پولها یا جواهرات خود را لابهلای حبوبات منزل جاسازی میکند.
تفسیر آیه از نگاه روایات
در این درباره که شأن نزول آيه "اليوم اکملت لکم دينکم..." چيست؟ روایات بسیاری در کتابهای شیعه و سنی نقل شده است که همه بر این نکته اتفاقنظر دارند که قطعه میانی آیه سوم از سوره مائده در ارتباط با ماجرای غدیر خم و انتصاب امام علی علیه السلام به خلافت و ولایت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است. در این مجال کوتاه به پارهای از این روایات اشاره میکنیم:
خوارزمي در کتاب مناقب از ابي سعيد خدري چنین نقل ميکند: ان النبي صلي الله عليه و آله يوم دعا الناس الي غدير خم، امر بما تحت الشجره من الشوک فقمّ و ذلک يوم الخميس، ثم دعا الناس الي عليّ فاخذ بضبعه فرفعها حتي نظر الناس الي بياض ابطه ثم لم يتفرقا حتي نزلت "اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام ديناً..."[20]
روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را به گرد غدیر خم فراخواند، فرمان داد تا خار و خاشاک زير درخت را جاروب کردند و آن روز، پنج شنبه بود، سپس مردم را دعوت کرد تا به سوی علي بیایند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بازوي علي را گرفت و آنچنان بالا برد که سفيدي زير بغل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ معلوم شد. هنوز پیامبرو مردم پراکنده نشده بودند که اين آيه نازل شد: "امروز دينتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین، برایتان پسندیدم.
این روایت را علي بن محمد حمويني، در کتاب فرائد السبطين[21] نیز نقل کرده است.
2. عبدالله حسکاني، در کتاب شواهد التنزيل[22] چنین آورده است: عن ابن هريره: قال من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة کتب الله له صيام ستين شهراً و هو يوم غدير خم لما اخذ النبي بيد علي فقال: الست ولي المؤمنين؟ قالوا نعم يا رسول الله فقال: من کنت مولاه فعليّ مولاه. فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لک يا ابن ابي طالب اصبحت مولاي و مولا کل مؤمن و انزل الله "اليوم اکملت لکم دينکم...". ابوهریره گفت: هر کس روز هجدهم از ماه ذیالحجه الحرام را روزه بدارد، خداوند به او پاداش شصت ماه روزهداری را عطا فرماید. این روز همان روز غدیر خم است که پیامبر دست علی علیهما السلام را گرفت و فرمود: آیا من سرپرست مؤمنان نیستم؟ همه گفتند: آری ای رسول خدا! پیامبر فرمود: هر کس من مولای اویم پس این علی مولای اوست! پس از آن عمر بن الخطاب خطاب به علی علیه السلام گفت: آفرین بر تو آفرین بر تو ای پسر ابوطالب! زین پس مولای من و مولای همه مؤمنان شدی! خداوند در این روز آیه الیوم اکملت لکم دینکم...را نازل کرد.
علي بن محمد حمويني، پس از نقل اين روايت ميگويد: هذا حديث الغدير و له طرق کثيره الي ابي سعيد سعد بن مالک الخدري الانصاري؛ این حدیث غدیر است و برای آن، طرق روایی و رجالی بسیاری تا ابی سعید سعد بن مالک الخدری الانصاری است.
3. ابن مغازلي در کتاب المناقب.[23]
4. ابن عساکر، ترجمة الامام علي بن ابي طالب.[24]
5. حافظ ابو بکر احمد بن علي خطيب بغدادي در کتاب تاريخ بغداد.[25]
اين روايات هم در کتب معتبر اهل سنت ثبت شدهاند و هم از کساني روایت شدهاند که مورد اعتماد خود اهل سنت ميباشند. مثلاً از ابو هريره که اهل سنت، بر عدالت وثاقت او اجماع دارند؛ اگر چه اين روايات منحصر به ابو هريره هم نميباشد، بلکه از طرق ديگري هم نقل شدهاند.
- شبههی دیگر این است که اگر به انتصاب امام علی علیه السلام توسط پیامبر باور داشته باشیم، لازمه آن تعارض این مسأله با آیاتی است که پیامبر و مؤمنان را به شوری و رایزنی در امور خود فرا میخواند!
در نقد این سخن باید گفت: اساساً این دو مسأله هیچ تعارضی باهم ندارند و میتوان هم به لزوم و وقوع نصب امام توسط پیامبر باور داشت و هم به استحباب یا وجوب مشورت و رایزنی با مردم در پارهای از امور معتقد شد. خداوند در آیه 159 آل عمران به پیامبر چنین خطاب میکند: (ای پیامبر!) پس به سبب رحمتی که از سوی خداوند به تو رسیده است با مردم نرمخو و مهربان شدی و اگر فردی خشن و سختدل بودی از گرد تو پراکنده میشدند؛ پس (از روی رحمت و مهربانی) از لغزشهای آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و با آنها در کارها رایزنی کن! پس چون تصمیم به کاری گرفتی بر خداوند اعتماد کن یقیناً خداوند اعتمادکنندگان بر خود را دوست دارد. در آیه 38 از سوره مبارکه شوری، در توصیف اهل ایمان و توکل چنین میفرماید:...و کسانی هستند که دعوت خداوندگار خویش را استجابت میکنند و نماز را به پا میدارند و کارشان را با رایزنی در میانشان سامان میدهند و از آنچه روزیشان کردهایم، انفاق میکنند.
در این راستا توجه به چند نکته ضروری مینماید:
یک: آياتي که در قرآن کريم، پيامبر يا مؤمنان را به مشورت و رايزني دعوت ميکند، ناظر به اموري است که مشورت و رايزني در آن مشروع و موجه است؛ بنابراين هر امري که شرعاً يا عقلاً صلاحيت مشورت در آن نيست، تخصصاً يا تخصيصاً از شمول این حکم، خارج است.
اصولاً مشورت، در جايي مشروعيت و معقوليت پيدا ميکند که هم امر مورد نظر، قابليت رايزني داشته باشد و هم کساني که طرف مشورت قرار ميگيرند، صلاحيت قرار گرفتن در چنین موقعیتی را داشته باشند. از اين رو مشورت در احکام شرعي، مسائل و اموري که عقلاً يا عقلائياً وضعيت روشني دارند و نيز مشورت با کساني که صلاحيت آن را ندارند، امر بيهوده و نادرستي است و مسلماً از جانب خداوند توصيه نميشود. به عقیده ما و با تکیه بر ادلّه دینی و عقلی که پیشتر به پارهای از آن اشاره شد، تعیین جانشین پیامبر و انتخاب حاکم برای جامعه اسلامی باید به امر خداوند و نصب پیامبر و امام معصوم پیشین انجام گیرد؛ زیرا مردم نمیتواند فرد شایسته را شناسایی کرده و در اگر به فرض او را بشناسند، انواع موانع فردی و اجتماعی، مانع واگذار کردن امر حکومت به او خواهد شد.
دو: سياق آيه 195 آل عمران، نشان ميدهد که توصیه خداوند به پیامبر درباره مشورت با مردم، نه يک امر واجب، بلکه يک امر پسنديده و مستجب است که از روي رحمت و مهرباني صورت ميگيرد و نوعي لطف و مهرباني در حق مؤمنان محسوب ميشود. سياق آيه نشان ميدهد که پيامبر، نه به سبب اين خود از حقيقت امور ناآگاه است و براي روشن شدن مسائل بايد با مردم مشورت کند، بلکه به سبب اين که گذشت از لغزشها، استغفار و نيز مشورت با آنان در امور، موجب تلطيف دلها، تحکيم محبتها و دل بستگيها و تقويت احساس عزتمندي و اعتماد به نفس آنها ميشود، بايد چنين کند؛ در ادامه آيه خداوند با اين جمله که "فاذا عزمت فتوکل علي الله" ابهامي را که ممکن است به ذهن مخاطبان وارد شود و گمان کنند که پيامبر بايد با مردم در همه امور مشورت کند و همه جا به نظر آن هم ترتيب اثر بدهد، را از ميان بر ميدارد و به پيامبر ميفرمايد: وقتي به کاری تصميم گرفتي (يعنی تصميم با توست) بر خداوند توکل کن و تصمیمت را عملي نما (چه تصمیم تو عمل به رأي آنان باشد و چه عمل به نظر خودت)!
بنابراين اولاً: از آيه نميتوان استفاده کرد که پيامبر موظف است در همه امور، خصوصاً امر تعيين جانشين، با مردم مشورت کرده و نظر آنان را اعمال کند و ثانياً: اگر بپذيريم که پيامبر موظف بوده است که در امر تعيين جانشين هم با مردم مشورت کند، از آن جا که پيامبر معصوم است و به همه وظايف الاهیاش عمل کرده است، بايد حتماً پس از مشورت با مردم، کسي را برای پس از خود معرفي کرده باشد و اگر بگوييم که امام علي علیه السلام را به عنوان جانشين خود معرفي نکرده است، پس به اين امر مهم الهي عمل نکرده و گناهکار خواهد بود و اين امر با فرض عصمت پیامبر ناسازگار است. از اين رو، حتي با فرض وجوب مشورت با مؤمنان در امر حکومت، بايد بپذيريم که پيامبر امام علي علیهما السلام را به عنوان جانشين خود معرفي کرده است؛ زيرا يقيناً شخص دیگری از سوی پیامبر برای این کار معین نشده است.
سه: حکمت توصيه خداوند به پيامبر درباره مشورت با مردم، براي آن است که اين روش نيکو الگويي براي ديگر حاکمان پس از ايشان باشد و از استبداد به رأي و بياعتنايي به نظر مردم بپرهيزند و عقلاي آنان را در امور حکومت و حل مشکلات به همکاري بگيرند تا هم به عزت نفس و تواناييهاي آنان بيفزايند و هم مردم احساس کنند که باري را که بايد به دوش بگيرند، از خود آنان و براي سامان دادن امور آنهاست و صرفاً انجام يک حکم اجباري نيست؛ چنين شيوهاي يقيناً احساس همدلي و همکاري را در تودههاي مردم و نخبگان جامعه تقويت کرده و حل مشکلات و تحقق اهداف اجتماعي با سهولت و کيفيت بيشتري و بهتری انجام خواهد شد.
چهار: در آيه 38 سوره شوري آنچه که به عنوان نقطه قوت و خصلت برجسته شخصيتي مؤمنان مطرح شده است، توجه به ظرفيتهاي عقلاني و تجربي در رسیدگی به امور دنیایی و پرهيز از خود رأيي است. مؤمنان همان گونه که به مسائل شرعي و اخلاقي اهميت ميدهند، از ظرفيتها و توانمنديهاي عقلي فردي و جمعي هم که خداوند در اختيار آنان قرار داده است، محروم نميمانند. نکتهای که از اين آيه فهميده ميشود، همين اندازه است و بیش از اين نیست؛ امّا این که آيا مسائل مهم و سرنوشتسازي مانند حکومت نيز بايد به شوري سپرده شود يا نه؟ از آيه نميتوان استنباط کرد. آن چه که امر مردم است و مربوط به امور شخصی دنیایی آنان است به خود آنان واگذار شده و خوب است که با مشورت و خرد جمعی به پیش برود؛ ولی آنچه که به خداوند مربوط است و از جمله مسأله حکومت و ولایت، باید از سوی خداوند و پیامبر ابلاغ و انجام شود.
اساساً تعيين اين که چه مسائلي بايد با مشورت و رايزني ديگران بررسي و تصميمگيري شود، چيزي است که این آيه آن را نمي فهماند و بايد از طريق وحي، عقل و تجربه آن را مصداقيابي کرد؛ همه سخن اين است که تعيين امام و پيشواي سياسي و ديني امري است که جز به نصب الهي و تعيين شرايط و ويژگيهاي ضروري آن توسط خداوند، پيامبر و امام پيشين، ميسر نميشود و در اين خصوص مردم نميتوانند طرف مشورت قرار گيرند.
- شبههکننده در بخش دیگری از مقاله برای توجیه نظریه خود به برخی سخنان امام علی علیه السلام در نهج البلاغه و نامههای حضرت به معاویه استناد میکند و بر اساس آن به مشروعيت حکومت بر پایه رأي و نظر مردم فتوا میدهد. در این خصوص باید گفت:
یک: اگر برای اثبات مشروعیت رأی مردم در انتخاب حاکم بخواهیم به برخی خطبهها و نامههای نهج البلاغه استناد کنیم، چنین مستنداتی یقیناً با دهها دليل ديگری که بر لزوم نصب امام و پیشوای سیاسی پس از پيامبر توسط خداوند دلالت دارد، متعارض خواهد بود و به همین سبب باید از ظاهر سخنان امام در نهج البلاغه دست کشید و آن را بر روش مجادله با رقیب، بر اساس مقبولات او حمل کرد.
دو: سخنان و نامههای امام علي ـ عليه السلام ـ در نهج البلاغه پس از رسیدن به خلافت صادر شده است، در چنان فضای فکری که بسیاری از آموزههای اسلام دستخوش تحول و دگرگونی قرار گرفته بود و با ممنوعیت کتابت و روایت از پیامبر، سخنان آن حضرت نیز به دست فراموشی سپرده شده بود، دیگر استناد به حق الاهی و نصب از طرف پیامبر مورد قبول مردم، خصوصاً افرادی مانند معاویه قرار نخواهد گرفت و امام مجبور است با نگرشها و باورهای مورد قبول عامه مردم با طرف مقابلش به مجادله بپردازد. خود امام در نهج البلاغه به این مسأله اشاره میکند و میفرماید: دَعُونِي وَ اِلْتَمِسُوا غَيْرِي فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ لاَ تَقُومُ لَهُ اَلْقُلُوبُ وَ لاَ تَثْبُتُ عَلَيْهِ اَلْعُقُولُ وَ إِنَّ اَلْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ وَ اَلْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ وَ اِعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ اَلْقَائِلِ وَ عَتْبِ اَلْعَاتِبِ وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ وَ لَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَ أَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً[26]مرا رها کنید و دیگری را برای خلافت بجویید؛ چرا که ما به استقبال کاری میرویم که چهرهها و رنگهای گوناگونی دارد که دلها بر آن استوار نماند و عقلها بر آن ثبات نگیرد و (اکنون هنگامهای است که) افقها پوشیده شده و راه روشن ناشناخته گشته است...
سه: معاويه مدتها پیش از خلافت امام علي ـ عليه السلام ـ مقدمات خلافت را براي خود در شام تهيه ديده بود و حتی در زمان محاصره خانه عثمان او را یاری نکرد تا کشته شود و راه برای خلافت او هموار گردد. وقتي امام ـ عليه السلام ـ به خلافت رسيد و فرمان عزل او را صادر كرد، به بهانه خونخواهي عثمان عَلَم مخالفت با امام ـ عليه السلام ـ را برافراشت و حکم امام را نپذیرفت از این رو مكاتباتي میان امام و معاويه صورت گرفت که سيد رضي در نهج البلاغه 16 نامه از آن را آورده است. معاويه علاوه بر اينكه زير بار بيعت با امام علي ـ عليه السلام ـ نرفت و توطئههائي عليه امام ـ عليه السلام ـ صورت داد، ديگران را نيز بر ضد امام شوراند. او طلحه و زبير را تشويق به نقض بيعت و جنگ با امام ـ عليه السلام ـ كرد[27] و به بهانههاي واهي، مشروعیت خلافت امام را زير سئوال ميبرد، امام در نامه 6 نهج البلاغه كه پس از جنگ جمل نوشت و توسط جرير بن عبدالله به شام فرستاد، به اين شبهه افکنيها پاسخ داده و چنین میفرماید : «همانا كساني با من بيعت كردهاند كه با ابابكر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت كردند؛ پس آن كه در بيعت حضور داشت، نميتواند خليفهاي ديگر انتخاب كند (اشاره به مخالفت طلحه و زبير كه در ابتدا با امام بيعت كردند و سپس بيعت خود را شكستند) و آن كس كه غايب بود نميتواند بيعت مردم را نپذيرد (اشاره به خود معاويه که در مدينه حضور نداشت و اين را بهانه قرار داده بود). همانا شوراي مسلمين از آن مهاجرين و انصار است؛ پس اگر بر امامت كسي گرد آمدند و او را امام و رهبر خود خواندند، پس رضايت خدا هم در آن است؛ حال اگر كسي كار آنان را نكوهش يا بدعتي پديد آمده بداند، او را به جايگاه بيعت قانوني باز ميگردانند و اگر سرباز زد با او پيكار ميكنند؛ زيرا كه به راه مسلمانان در نيامده، خدا هم او را در گمراهيش رها ميكند...».[28]
اين سخن امام ـ عليه السلام ـ روش استدلال و مناظره بر اساس باورهاي دشمن است؛ زيرا معاويه به ولايت و امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و نصب الهي و ابلاغ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اعتقاد ندارد و تنها در شعارهاي خود، بيعت مردم و شوراي مسلمين را مطرح ميكند، امام در استدلال با معاويه به ناچار معيارهاي مورد قبول او را طرح ميکند و میگوید که اگر بيعت را قبول داري، مردم با من بيعت كردند و اگر شورا را قبول داري، شوراي مهاجرين و انصار مرا برگزيدند! ديگر چه بهانهاي ميتواني داشته باشي؟![29] اين استدلالها در صورتي بيان ميشود كه امام در خطبهها و نامههاي متعدد باور و اعتقاد خود را نسبت به امامت و رهبري عترت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بعد از آن حضرت بيان داشته است[30] و در مکاتبه با معاویه از روش استدلال جدلی براي مجاب ساختن خصمی كه بهانه تراشي ميكند، کمک میگیرد.
مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات- احمدرضا دردشتی
[1] . رک: کتابهای: ویژگیهای دو مکتب، نقش عایشه در تاریخ اسلام، عبدالله بن سبا، تألیف و تحقیق علامهی عسگری (رحمه الله علیه) و سایت ولی عصر، وابسته به حضرت آیه الله سید مجتبی قزوینی.
[2] . علی اصغر غروی، مقاله امام پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی.
[3] . ابن هشام، السيرة النبوية، تحقيق: مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا، ج1،ص424-425 ؛ طبري، تاريخ طبري، تحقيق: محمد أبو الفضل ابراهيم ، بيروت، دار التراث ، چاپ دوم، 1387- 1967، ج2، ص350.
[4] . ابن كثير ، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، 1407- 1986 ، ج3 ، ص140.
[5] . علامه طهراني، امام شناسي، ج7، درس هاي 98 ـ 99. “رک الدر المنثور” سیوطی و “الغدیر” علامه امینی و “احقاق الحق” قاضی نور اللَّه شوشتری و “المراجعات” شرف الدین و “دلائل الصدق” محمد حسن مظفر،...
[6] . مائده/67
[7] . اميني، عبدالحسین، الغدير، ج1ـ2، ص14 تا 108.
[8] . «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک مِن رَّبِّک وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ».
[9] . رضواني، علي اصغر، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، نشر مشعر، 1384، ج1، ص647، به نقل از تفسير حبري، ص262.
[10] . همان، به نقل از ترجمه الامام علي(ع)، ج2،ص86، ابن عساكر.
[11] . سبحاني، جعفر، فروغ ولايت، تاريخ تحليلي زندگاني اميرالمؤمنين –علي عليه السلام- ، انتشارات صحيفه، ص 114 و 115.
[12] . شرف الدين الموسوي (قدس سره)، سيد عبدالحسين، المراجعات، تحقيق و تعليق حسين الراض، ص 324-330.
[13] . اصل (سيره) از ابن اسحاق است كه در اوائل قرن دوم هجري مي زيسته و ابن هشام آن را تلخيص و تهذيب كرده و از كتبي است كه مورد اعتماد اهل تسنن است. (علامه مطهری، امامت و رهبری، ص 103)
[14] . همان ، ص 102
[15] . پیامبر فرمود: مثل اهلبیت من در میان شما مثل کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر که از آن باز ماند، غرق شد.
[16] . پیامبر فرمود: من در میان شما دو چیز گران بها باقی میگذارم، کتاب خدا و اهلبیتم، مادامی که به این دو چنگ زنید، هرگز پس از من گمراه نخواهید شد!
[17] . الصدوق، الامالي، ص 194.
[18] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ تهران، ج27، ص 199.
[20] . خوارزمي، المناقب (مؤسسه انتشارات اسلامي، چاپ سوم، 1417 هـ) ص135.
[21] . چاپ اول، 1398 ه ج1، ص73 و 74.بيروت: مؤسسه المحمودي، للطباعه و النشر،
[22] . ج1، ص202.تهران: مؤسسه طبع و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1411 ه،
[23] . بيروت، دار الاضواء، چاپ دوم، 1412 ه ص69.
[24] . بيروت، مؤسسة المحمودي للطباعة و النشر، چاپ دوم، 1400 ه ج2، ص75،
[25] . بيروت، دار الکتاب العربي، ج8، ص290.
[26] . نهج البلاغه، خطبه 92
[27] . معتزلی، ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیاء الکتب العربیه، 1385ش، ج1، ص7.
[28] . نهج البلاغه،نامه : 6.
[29] . نهج البلاغه، ترجمه دشتی، محمد ، قم، الهادی، 1379ش، ص485.
[30] . به عنوان مثال در خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايند: رسول گرامي اسلام، در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي امت هاي خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسان ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفي راهي روشن و نشانه هاي استوار، از ميان مردم نرفتند.

دیدگاه کاربران
برای مشاهده و ارسال دیدگاه وارد حساب خود شوید.