- در اينکه امام علي علیه السلام در روز غدير از سوي پيامبر اسلام -صلی الله علیه و آله و سلم- به عنوان جانشين خود معرفي شده است هيچ شک و شبهه اي حداقل ميان شيعيان وجود ندارد و در ميان اهل سنت نيز شواهد فراواني مبني بر پذيرش حداقل اصل ماجراي غدير وجود دارد، به عبارتي اصل واقعه غدير توسط صد و ده نفر صحابي و هشتاد و چهار نفر تابعي در كتب معتبر روايي شيعه و سني نقل شده است به گونه اي كه جاي ترديد در تحقق اين واقعه مهم و سرنوشت ساز براي كسي باقي نميگذارد.[1]
گذشته از منابع شيعي، احاديثي كه از طريق اهل سنّت درباره جريان غدير وارد شده است، بر دو گونه مي باشد: نخست احاديثي كه نزول آيه تبليغ «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ...» را در غدير خم و جريان اعلام ولايت علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ بيان مي كند. دوم احاديثي كه مشتمل بر اصل داستان است و در آنها ذكري از آيه به ميان نيامده است، تعداد اين احاديث نسبت به اولي بسيار است.
از جمله كتاب هايي كه محدثان و علماء اهل سنّت نوشته اند و به تفصيل نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را با اسناد مختلف نقل كرده اند، عبارت اند از: ابن عساكر،تاريخ دمشق، ج2، فخررازي، مفاتيح الغيب (التفسير الكبير) ج12 ـ ثعلبي، الكشف و البيان، (نسخه خطي)، حمويني، فرايد السمطين، ج1. ابن صبّاغ مالكي، الفصول المهمّة. آلوسي، روح المعاني، ج6.
همچنين از جمله كتاب هايي كه علماء و محدثان اهل سنّت در آنها اشاره به آيه تبليغ و نزول آن نكرده ولي اصل داستان و حديث غدير را ذكر كرده اند عبارت اند از: احمد بن حنبل، المسند، ج4. حاكم، المستدرك، ج3. طبري شافعي،الرياض النضره في فضائل العترة، ج3. سيوطي. الحاوي للفتاوي، ج1. بلاذري، ،انساب الاشراف ج2، خوارزمي، المناقب. متقي هندي، كنزل العّمال، ج13. سمهودي، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفي، ج2. علاوه بر اين كتاب ها مرحوم علامه اميني نام دهها كتاب را مي برد كه حديث غدير در آن ها آمده است.[2]
ضمنا در بعضي كتب اهل سنت اين جمله پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـكه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» بدون اشاره به جريان غدير خم آمده است كه از جمله آنهاست: الصحيح، ترمذي، ج5، ص297. السنن، ابن ماجه، ج1، ص45. التاريخ الكبير، بخاري،ج1، ص375، تاريخ الاسلام، ذهبي، ج2، ص196. و دهها كتاب ديگر.
بنابراين واقعه غدير چيزي نيست كه قابل انكار باشد و اگر با نگاه منصفانه و به دور از تعصب و نيز توجيهات نامقبول نگريسته شود به سادگي مي توان آن را به استناد منابع فريقين به اثبات رساند .
-
- علاوه بر اثبات و پذيرش اصل ماجراي غدير خم ، مساله جانشيني امام علي علیه السلام و اينکه مراد از مولا در روايت پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مبني بر «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» نيز همان ولايت و سرپرستي جامعه اسلامي است و نه صرفاً محبت و دوستي با امام علي علیه السلام، شواهد فراواني دارد که مي توان باز هم در اين زمينه علاوه بر منابع شيعي به منابع اهل سنت نيز مراجعه کرد. در اين ميان آيه تبليغ شاهد و قرينه گويايي است بر اين كه مراد از مولا در حديث غدير، امامت و ولايت است، خداوند در اين آيه مي فرمايد: اي رسول، ابلاغ كن، آنچه را كه پروردگار بر تو نازل نموده است و چنانچه ابلاغ نكني، رسالتت را ابلاغ ننموده اي و خداوند تو را از مردم محافظت مي نمايد.[3]
در اين آيه خداوند به پيامبرش ابلاغ امر بسيار مهم و در عين حال خطيري را دستور مي دهد و اهميت آن تا جايي است كه عدم ابلاغ آن را مساوي با عدم ابلاغ رسالت مي داند و خطر آن به قدري جدي است كه خداوند به او اطمينان مي دهد كه او را از گزند مردم حفظ خواهد كرد، از طرفي جز عدم ابلاغ امامت و خلافت، عدم ابلاغ هيچ چيز ديگر مساوي با عدم ابلاغ رسالت نمي تواند باشد، چون با عدم ابلاغ امامت است كه رسالت ناقص و ناتمام مي ماند. علت آن نيز اين است که از آنجا كه دين اسلام به عنوان آخرين دين و كامل ترين دين الهي تا روز قيامت ادامه دارد، پس خط رسالت هم بايد با نصب امامت تا روز قيامت ادامه داشته باشد تا بتواند از اين راه پاسخ گوي نيازمندي هاي بشريت باشد. رسول خدا از اعلام رسمي همين مسأله حياتي و مهم از اصحاب خود هراس و وحشت داشت كه عملكردهاي اصحاب بعدا اين مطلب را اثبات نمود.
علاوه بر اين طبق روايات اهل سنت نيز اين آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است. به عنوان مثال ابن عساكر به سند صحيح از ابي سعيد خدري نقل مي كند كه آيه شريفه در روز غدير خم، بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.[4]
حبري به سند صحيح از ابن عباس نقل مي كند كه اين آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به تبليغ ولايت امر شد، سپس دست علي را گرفت و فرمود: هر كه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست.[5]
بنابراين بسيار شگفت انگيز و دور از خرد خواهد بود كه كسي بگويد: خداوند در مورد محبت و دوستي علي به رسولش فرمود: اگر دوستي علي ـ عليه السلام ـ را ابلاغ نكني رسالتت را ابلاغ نكرده اي و رسول خدا هم از ابلاغ دوستي وي اين همه هراس و وحشت داشته باشد كه خداوند او را دلداري بدهد و رسول خدا براي ابلاغ اين دوستي كاروان حجاج را در هواي گرم و سوزان متوقف نموده و مراسمي برپا دارد و طي آن اعلام كند، هر كه من مولا و سرپرست او هستم علي دوست اوست، بر اين اساس هيچ معنا و محملي صحيح و متناسب با شأن قرآن و مطابق با عقل و نقل وجود ندارد جز اين كه بگوييم مولا به معناي امامت و اولي به تصرف است.
علاوه بر آيه تبليغ ، شواهد ديگري هم وجود دارد که نشان مي دهد مراد از مولا در حديث نبوي، امامت، خلافت و اولويت براي تصرف است و نه صرف دوست داشتن که يکي از آنها جملاتي است كه قبل از كلمه مولي در حديث غدير آمده و خود شاهد قوي بر معناي سر پرستي در كلمه مولي است، آنجا كه پيامبر ص مي فرمايد: «الست اولي بكم من انفسكم قالوا بلي. آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم؟ گفتند: بلي، بعد فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه». معلوم است كه ميخواهد همان اولويت خودش بر نفوس را براي علي تصويب كند، همچنين مناسبت زماني و مكاني كه طي آن حضرت پيامبر در اين وادي گرم و سوزان جمعيت كثير را متوقف كرد و حتي امر فرمود رفتگان بازگردند و مقتضاي حكمت پيامبر اين است كه پيام مهمي داشته باشد و آن مسأله امامت است نه اين كه جمعيت را متوقف كند و بفرمايد علي را دوست بداريد ، به ويژه اين كه در بعضي از تعبيرات «من بعدي» داردكه با دوست داشتن سازگاري ندارد، بلكه ميخواهد بگويد: علي امام شماست، اين يكي از قراين است كه ميتواند، معني مولي را روشن كند.
قرينه ديگر فهم حاضرين و شعرا و خطباء در جلسه و خصوصاً خود شيخين است كه از آن معني سرپرستي فهميدند و حتي به عنوان ولي و جانشين پيامبر اين مقام را به امام علي علیه السلام تبريك و تهنيت گفتند .
- انتخاب امام علي –علیه السلام-به عنوان جانشين پيامبر امري نبود که تنها در روز غدير صورت گرفته باشد بلکه پيامبر از همان آغازين سال هاي برگزيده شدن به رسالت ، به جانشيني امام علي –علیه السلام- براي خلافت پس از خود اشاراتي داشتند که شيعه و سني اين اشارات را ثبت کرده اند که از جمله آنها بايد به حديث «يوم الدار» و نيز حديث «منزلت» اشاره کرد . به عنوان مثال روزي كه پيامبر علي را در مدينه جانشين خود قرار داد و به جنگ تبوك رفت، به ایشان چنين فرمود: موقعيت تو نسبت به من، همان موقعيت هارون است نسبت به موسي، جز اينكه پيامبري پس از من نيست.[6] اين حديث كه به «حديث المنزله» معروف است تمام منصبهايي را كه هارون داشت براي حضرت علي-عليه السلام- ثابت كرده است جز نبوت.
مرحوم علامه سيد عبدالحسين شرف الدين در المراجعات مي فرمايد: اين حديث از احاديث متواتر است و جماعت كثيري از صحابه آن را نقل كرده اند. همچون سعد بن ابي وقاص، معاويه، جابر، ابو سعيد الخدري، عبدالله بن عمر، عمر بن الخطاب، اسماء بنت عميس، ابوهريره، و... و نزديك به صد كتاب از اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند[7] که برخي از اين کتب عبارتند از : صحيح بخاري، ج 6، ص 3 در باب غزوه تبوك. صحيح مسلم، ج 7، ص 120 باب فضائل علي(عليه السلام). سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، باب فضائل أصحاب النبي(عليه السلام). مسند ابن حنبل، ج 1، ص 173. سيره ابن هشام، ج 4، ص 163. غزوه تبوك.
علاوه بر حديث منزلت که صريحاً بر جانشيني امام علي و نصب ايشان به عنون خليفه پيامبر تصريح دارد بايد به حديث «يوم الانذار» نيز اشاره کرد كه ابن هشام در كتاب سيره اش[8] اين حديث را آورده كه در آن پيامبر اكرم در حضور بزرگان قريش به امير المؤمنين فرمود: «بعد از من تو وصي و وزير و خليفه من خواهي بود.»[9]
همچنين در حديثی كه در سيره ابن هشام - كه از كتب مورد اعتماد اهل سنّت است - نقل شده رسول خدا به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «انت الخليفة بعدي»[10] و روايات معتبر و متواتري مثل حديث (سفينه) و حديث (ثقلين) كه رسول خدا در آن ها به ولايت و خلافت اهل بيت بعد از خودش تصريح و يا اشاره فرموده است. علاوه بر اين روايات که در منابع فريقين يا اهل سنت آمده است رواياتي که در ميان کتب شيعيان موجود است به اندازه اي صراحت داردکه هيچ شک و شبهه اي را براي هيچ فرد مدعي تشيع باقي نمي گذارد و اگر کسي در دلالت آنها شک نمايد گويي در روشنايي خورشيد شک کرده است، به عنوان مثال در حديثي نقل شده كه مردي پيش رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا آيا درست است كه علي مي گويد: خدا او را به رهبري خلق امر نموده است؟
حضرت فرمود: علي اميرالمؤمنين است ولايت او از جانب خداست... همانا علي خليفه خدا و حجت او است، او امام مسلمين است. اِنَّ عَليّاً خَليفَةُ اللّهِ وَ حُجَّةُ اللّهِ وَ اِنَّهُ اِمَامُ الْمُسْلِمينَ...[11]
و يا روايتي که در آن رسول خدا(ص) فرمود: (يا علي أنت اميرالمؤمنين و امام المتّقين، يا علي أنت سيّد الوصيّين و وارث علم النبيّين... يا علي أنت... خليفة المرسلين، يا علي انت مولي المؤمنين، يا علي أنت الحجّة علي النّاس أجمعين...)[12]
اي علي جان، تو اميرالمؤمنين امام متقين هستي، اي علي تو سيّد وصيين و وارث علم پيامبراني، اي علي تو خليفه انبياء، مولاي مؤمنيني، اي علي تو حجّت خدا بر تمام مردمي.
- انتخاب خليفه و جانشين براي ولايت و سرپرستي امت در دوران بعد از پيامبر، نه تنها امري بعيد نيست بلکه هم امري عقلي است و هم اينکه سنتي تاريخي در طول تاريخ نبوت بوده است، بر اين اساس پيامبر اسلام به دنبال تشکيل حکومت اسلامي در مدينه ، هر زمان که از مدينه خارج مي شدند فردي را به عنوان جانشين خود در مدينه مي گماشتند که در جريان جنگ تبوک که به دلايل مختلف از جمله خطر توطئه منافقان براي نخستين بار ، حضرت علي علیه السلام با ايشان همراه نبودند، آن حضرت را در مدينه به جانشيني خود انتخاب کرده و در مقابل جنگ رواني بدخواهان و منافقان ، با بيان حديث منزلت، بر حق خلافت دائمي ايشان حتي پس از رحلت ايشان (و نه صرفا جانشيني موقت بسان ساير جانشينان) تاکيد کردند، مساله جانشيني و تعيين تکليف سرپرستي امت به اندازه اي مهم و اساسي مي باشد که حتي پيشوايان اهل سنت که منکر حق حضرت علي در اين زمينه شدند، خود به هنگامي که از دنيا مي رفتند، يا به صورت خاص فردي را به عنوان جانشين خويش انتخاب مي کردند و يا اينکه با ارائه راهکاري زمينه انتخاب فردي را از ميان جمعي فراهم مي کردند و به هر حال جامعه را در دوران بعد از خود بلاتکليف رها نمي کردند و در دوره هاي بعدي نيز همه خلفا بدون استثنا چنين روالي را در پيش گرفته بودند، بنابر اين با توجه به اين موضوع ، اينکه گفته شود پيامبر از دنيا رفت و امت اسلام را پس از خود بدون هر گونه سرپرستي رها کرد و هيچ ساز و کاري نيز براي انتخاب جانشين حتي به صورت کلي ارائه نکرد، اهانت به نبي مکرم اسلام صلی الله علیه وآله مي باشد.
علاوه بر مطابقت انتخاب جانشين از سوي پيامبر با عقل و فطرت ، بايد به اين نکته نيز اشاره نماييم که مراجعه به سنت تاريخي انبياء معظم از آدم (ع) تا ساير انبياء الهي حاکي از اين است که هر يک از انبياء الهي قبل از اينکه از دنيا بروند به امر الهي به تعيين تکليف سرپرستي امت بعد از خود مي پرداختند به عنوان مثال درروايتي ماجراي انتخاب جانشين حضرت آدم به امر الهي به اين صورت آمده است :
« فَلَمَّا جَاءَ وَقْتُ وَفَاةِ آدَمَ (ع) أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنِّي مُتَوَفِّيكَ فَأَوْصِ إِلَى خَيْرِ وُلْدِكَ وَ هُوَ هِبَتِيَ الَّذِي وَهَبْتُهُ لَكَ فَأَوْصِ إِلَيْهِ وَ سَلِّمْ إِلَيْهِ مَا عَلَّمْتُكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ لَا يَخْلُوَ الْأَرْضُ مِنْ عَالِمٍ يَعْلَمُ عِلْمِي وَ يَقْضِي بِحُكْمِي أَجْعَلُهُ حُجَّةً لِي عَلَى خَلْقِي فَجَمَعَ آدَمُ ع وُلْدَهُ جَمِيعاً مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ يَا وُلْدِي إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَيَّ أَنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ أَمَرَنِي أَنْ أُوصِيَ إِلَى خَيْرِ وُلْدِي وَ إِنَّهُ هِبَةُ اللَّهِ وَ إِنَّ اللَّهَ اخْتَارَهُ لِي وَ لَكُمْ مِنْ بَعْدِي فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فَإِنَّهُ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي عَلَيْكُمْ فَقَالُوا جَمِيعاً نَسْمَعُ لَهُ وَ نُطِيعُ أَمْرَهُ وَ لَا نُخَالِفُه»[13]
«آنگاه که زمان وفات آدم فرا رسيد خداوند متعال به او وحي کرد که من جانت را خواهم ستاند پس به بهترين اولادت وصيت کن که همان هديه من است که به تو هديه داده ام [هبه الله] پس به او وصيت کن و آنچه از اسماء به تو آموختم به او تسليم نما . چرا که من دوست دارم که زمين از عالمي که علم مرا بداند و بر اساس حکم من قضاوت کند و حجت من بر زمين باشد خالي نماند . پس آدم جميع فرزندانش را از زن و مرد جمع کرد سپس به آنان فرمود اي فرزندانم ، خداوند متعال به من وحي کرد که من جانت را خواهم ستاند و مرا امر کرد تا به بهترين فرزندانم که هبه الله مي باشد وصيت کنم و به تحقيق ، خداوند او را براي من و نيز براي شما در دوره پس از من برگزيد پس به او گوش فرا دهيد و امرش را اطاعت نماييد چرا که او وصي و خليفه من بر شما مي باشد . پس همگان گفتند به [فرمان] او گوش مي دهيم و امرش را اطاعت مي کنيم و مخالفتي با او نمي کنيم »
اين روايت حاکي از اين است که تعيين تکليف سرپرستي امت در دوران پس از هر پيامبر توسط وي و به امر الهي ، سنتي است ديرينه که از زمان آغازين پيامبر وجود داشته است و در دوران هاي بعد نيز ادامه داشته است و به همين دليل شاهد آن هستيم که هر يک از پيامبران وصيي را براي خود بر مي گزيدند و انتخاب امام علي ع به عنوان وصي و جانشين پيامبر نه تنها ايرادي ندارد بلکه دقيقا در راستاي سنت تاريخي انبياء سلف و امر پروردگار بوده است و اگر خلاف اين بود اشکال وارد مي شود به ويژه اينکه پيامبر اسلام خاتم الانبياء بودند و تعيين تکليف امت در دوراني که ديگر پيامبري نخواهد آمد مهمتر از دوراني است که انتظار ظهور پيامبران همچنان وجود دارد .
- شبهه گران در شبهه ای دیگر با پیش کشیدن آیات دالّ بر شورا و مشورت معتقدند انتصاب امام علي (ع) از سوي پروردگار به عنوان خليفه و جانشين سياسي پيامبر با این آیات تعارض دارد، این در حالی است که این کار با آياتي که به شورا و مشورت امر می کند هيچ تعارضي ندارد چرا که اين آيات اساسا ناظر به اينکه پيامبر بايد براي تعيين تکليف امت پس از پيامبر با آنان مشورت نمايد نمي باشد و حتي مي توان گفت اين آيه نظري به اينکه پيامبر براي اداره کل امور جامعه حتما بايد از مشورت استفاده نمايد ندارد به عنوان مثال احکام شرعي ، احکامي هستند که از سوي خداوند متعال نازل شده اند و طبيعتا در مقابل احکام شرعي و دستورات الهي ، پيامبر حق نداشتند به جاي عمل به اين احکام و دستورات به مشورت گرفتن از مردم بپردازند . بنابر اين آيه اي که امر به ضرورت مشورت مي نمايد فلسفه ديگري دارد که براي دانستن آن توجه به اين توضيحات ضروري مي باشد :
در قرآن كريم دو آيه درباره شورا آمده است. در يك آيه شريفه، خداوند متعال «شورا» را مبناي اصلي سلوك و رفتار در مقابل مردم دانسته است و آن را يكي از خصايص برجسته مؤمنان و در رديف اطاعت امر خدا و برپا داشتن نماز قرار داده است[14] تا به اين ترتيب طريق استبداد و خودمحوري را سدّ نمايد و با تجمیعافكار و انديشهها از يك سو زمينه تفاهم و ايجاد امنيت فردي و اجتماعي فراهم آيد و از سوي ديگر مناسبترين تدبير اتخاذ گردد.
در آيه شريفه ديگر، به پيامبر گرامي اسلام به رغم دارا بودن مراتب كمال و عقل و انديشه و بهعنوان بزرگترين راهنماي بشريت، دستور به مشورت ميدهد تا به اين وسيله، ساير زمامداران به مقام شامخ او تأسي جويند و استبداد به خرج ندهند و رابطهاي توأم با عطوفت و مهرباني را بين خود بهعنوان حاكم اسلامي و فرمان برداران ايجاد نمايد.[15] آن حضرت در امور عمومي مسلمانان كه جنبه اجرايي داشت (نه قانونگذاري) جلسه مشاوره تشكيل ميدادند و براي رأي ديگران احترام قايل بودند. امّا تصميم نهايي با خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود.
علاوه بر اين توصيه اسلام به مسلمانان به شورا و مشورت در امور، تأييد و تأكيدي بر سيره عقلاي عالم است كه در سيره عملي معصومين ـ عليهم السّلام ـ نيز مشورت هاي فراوان ثبت شده است.
در هر حال آيات شريفه قرآن كريم در مقام وجوب مشورت در کليه تصميم هاي مربوط به اداره جامعه و از جمله اموري که تکليف آنها به وسيله پروردگار مشخص شده است (همچون انتصاب جانشين پيامبر) نمي باشد بلكه در مقام بيان لزوم مشورت در جايگاه خودش است. به اعتقاد ما در نظام حكومت اسلامي، حكمي جز حكم خدا پذيرفته نيست و نه تنها نظر هيچ شخص و يا جمعي حاكم بر آن نيست، بلكه كوچكترين دخالتي هم ندارد .
- از آنجایی که شبهه گران غدیر به طور کلی مشروعيت حکومت از نظر اسلام را به راي و نظر مردم می دانند لذا انتصاب امام علی –علیه السلام- از سوی پیامبر اسلام –صلی الله علیه و آله و سلم- را مخالفت این مبنا معرفی می کنند، این گروه برای اثبات مبنایی که معرفی می کنند شاهد خود را نامه امام علي ع به معاويه بر مي شمارند که در آن انتخاب خويش از جانب مردم به عنوان دليل حقانيت وي عنوان شده است و حال آنکه اگر اين معنا را به همان صورت بپذيريم قطعا با دهها دليل ديگر که تاکيد بر لزوم نصب امام و جانشين پيامبر و حتي حاکم اسلامي در دوران غيبت از سوي خداوند دارد تعارض دارد و به همين دليل در برابر اين همه ادلّه متقن و مستحکم يا بايد از ظاهر اين دليل دست کشيد و يا آن را به گونه اي ديگر توجيه کرد، نه اينکه دهها دليل محکم ديگر را به خاطر يک دليل ناديده گرفت . بر اين اساس لازم است در زمينه ديدگاه حضرت علي علیه السلام نسبت به مساله انتخاب يا انتصاب حاکم و نامه اي که خطاب به معاويه نگاشته اند توضيحاتي ارائه شود :
همانگونه که مي دانيم امام علي ـ عليه السلام ـ بعد از آنكه بيست و پنج سال تمام بعد از رحلت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ براي مصالح اسلام و مسلمين سكوت اختيار كرد و در برابر حق خويش (خلافت) با مخالفين با روش سكوت مدارا كرد، در پي كشته شدن عثمان، با درخواست مردم كه چهره هاي سرشناس مهاجر و انصار نيز در ميانشان بودند خلافت را پذيرفتند و خود حضرت در اين باره مي فرمايند: « اگر نه اين بود كه آن جمعيت براي بيعت، گرداگرد من جمع شده و به ياري برخاستند و از اين جهت حجت تمام شد و اگر نبود پيماني كه خداوند از علماي امت گرفته كه در برابر پرخوري ستمگران و گرسنگي ستمديدگان سكوت نكنند، من افسار شتر خلافت را رها مي ساختم و از آن صرفنظر مي نمودم....».[16]
حضرت جامعه اي را تحويل گرفتند كه بعد از بيست و پنج سال از رحلت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خيلي از ارزش ها را فراموش كرده بود و لاجرم امام ـ عليه السلام ـ مي بايست براي اصلاح امور اقداماتي صورت مي دادند که در اين راستا بسياري از كارگزاران ناشايست را كه به دنيا و حيله گري آلوده شده بودند از مقام و منصب خويش بركنار ساختند . در اين ميان معاويه كه از مدت ها قبل از خلافت علي ـ عليه السلام ـ مقدمات خلافت را براي خود در شام تهيه ديده بود، وقتي امام ـ عليه السلام ـ به خلافت رسيد و فرمان عزل او را صادر كرد، به بهانه خونخواهي عثمان عَلَم مخالفت با علي ـ عليه السلام ـ را برداشت كه در اين راستا مكاتباتي بين امام و معاويه صورت گرفت كه در مجموع حدود سي نامه رد و بدل شد و سيد رضي در نهج البلاغه 16 نامه امام را نقل كرده است.
معاويه علاوه بر اينكه زير بار بيعت با امام علي ـ عليه السلام ـ نرفت و توطئه هائي عليه امام ـ عليه السلام ـ صورت داد، ديگران را نيز بر ضد امام شوراند. او طلحه و زبير را تشويق به نقض بيعت و جنگ با امام ـ عليه السلام ـ كرد.[17] و به بهانه هاي واهي خلافت امام را زير سئوال مي برد كه امام در نامه 6 نهج البلاغه كه پس از جنگ جمل نوشت و توسط جرير بن عبدالله به شام فرستاد، به اين شبهه افکني ها پاسخ داده و فرمودند : « همانا كساني با من بيعت كرده اند كه با ابابكر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت كردند پس آن كه در بيعت حضور داشت نمي تواند خليفه اي ديگر انتخاب كند. (اشاره به مخالفت طلحه و زبير كه در ابتدا با امام بيعت كردند و سپس بيعت خود را شكستند) و آن كس كه غايب بود نمي تواند بيعت مردم را نپذيرد ( اشاره به خود معاويه که در مدينه حضورنداشت و اين را بهانه قرار داده بود). همانا شوراي مسلمين از آن مهاجرين و انصار است. پس اگر بر امامت كسي گرد آمدند و او را امام و رهبر خود خواندند، پس رضايت خدا هم در آن است، حال اگر كسي كار آنان را نكوهش يا بدعتي پديد آمده بداند، او را به جايگاه بيعت قانوني باز مي گردانند و اگر سرباز زد با او پيكار مي كنند. زيرا كه به راه مسلمانان در نيامده، خدا هم او را در گمراهيش رها مي كند...».[18]
اين سخن امام ـ عليه السلام ـ روش استدلال و مناظره بر اساس باورهاي دشمن است. زيرا معاويه به ولايت و امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و نصب الهي و ابلاغ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اعتقاد ندارد و تنها در شعارهاي خود، بيعت مردم و شوراي مسلمين را مطرح مي كند. امام در استدلال با معاويه ناچار معيارهاي مورد قبول او را طرح مي فرمايند كه اگر بيعت را قبول داري مردم با من بيعت كردند و اگر شورا را قبول داري، شوراي مهاجرين و انصار مرا برگزيدند. ديگر چه بهانه اي مي تواني داشته باشي،[19] اين استدلال ها در صورتي بيان مي شود كه امام در خطبه ها و نامه هاي متعدد باور و اعتقادات خود را نسبت به امامت و رهبري عترت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بعد از آن حضرت بيان داشته اند و اين روش استدلال فقط براي مجاب ساختن خصم است كه به اين طريق بهانه تراشي مي كند.
به عنوان مثال در خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايند: رسول گرامي اسلام صلی الله علیه وآله ، در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي امت هاي خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسان ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفي راهي روشن و نشانه هاي استوار، از ميان مردم نرفتند.[20]
البته در برخي نسخ و منابع ، عبارت چنين است كه «كان ذلك رضا» يعني مهاجر و انصار با رضايت كامل با من بيعت كردند. و اگر هم عبارت «كان ذلك لله رضا» باشد بدين معني است كه آن چيزي كه مهاجرين و انصار به آن اجماع كردند در حالي كه امام معصوم همچون علي ـ عليه السلام ـ و امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ نيز در ميان آنها بود، اين امر قطعا مورد رضايت خداوند خواهد بود.[21] لذا روشن مي شود كه حضرت علي ـ عليه السلام ـ در مشروعيت بيعت مردم با خودش به همان دليلي كه معاويه به آن ايراد مي گرفت احتجاج نموده و فرمودند:
همانا بيعت مردم با من در مدينه براي تو نيز كه خارج از مدنيه بودي الزام آور است.
همان طور كه بيعت با عثمان براي تو الزام آور بود و تو در مدينه نبودي و هم چنين همان گونه كه بيعت مردم با عمر براي كساني كه در خارج مدينه بودند الزام آور بود.[22]
در مجموع مي توان گفت كه چون معاويه ادعا كرده بود كه بيعت مردم با علي ـ عليه السلام ـ به اجماع و شوراي مسلمين اعم از مهاجر و انصار نبوده است و گويا خودش را جزء اين دو گروه قلمداد مي كرد و با اين ترفند مي خواست مشروعيت مردمي بيعت امام را زير سئوال ببرد تا علي ـ عليه السلام ـ را حذف كرده و خودش به خلافت برسد لذا امام علي ـ عليه السلام ـ نيز از همين باب وارد شده و به استدلال پرداخته است. به اين ترتيب كه اگر شوري هم اعتبار داشته باشد كه تو (معاويه) به آن استناد مي كني، شورائي است كه متشكل از انصار و مهاجرين بالاتفاق باشد، در اين صورت تو نه از انصار هستي و نه از مهاجرين براي اينكه انصار اغلب به مردم يثرب كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را ياري دادند اطلاق مي شود و مهاجرين به كساني اطلاق مي شود كه قبل از فتح مكه به مدينه هجرت نمودند و اما توي معاويه از آزاد شدگان هستي.[23]
نتيجه : بنابراين امام علي ـ عليه السلام ـ با اينكه به حقانيت خود اعتقاد داشت و در چندين مورد و به دفعات اين حقانيت را به انصار و مهاجرين يادآوري كرده بود، و به امامت خود به نصّ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ استدلال مي كرد ولي از آنجا كه معاويه از راه شورا و با پيش كشيدن اين مسئله مي خواست مشروعيت بيعت مردم با آن حضرت را زير سئوال ببرد ، امام نيز به چيزي استناد كردند كه مورد قبول معاويه است يعني نظر اكثريت مردم ،هرچند كه به واقع ، انتخاب امام حق خداوند است و مسئله رضايت خداوند ، اولاً در بعضي نسخ وجود ندارد و ثانياً اگر هم فرموده باشند ، مي تواند اشاره به اين باشد كه خداوند جامعه اي را كه در آن اكثريت مردم دور يك نفر جمع شوند را به جامعه بدون رهبر ترجيح مي دهد چرا كه قانون و رهبر بد ، بهتر از بي قانوني و هرج و مرج مطلق است و در نهايت امام (ع) با استدلال مورد قبول معاويه يعني راي اكثريت، در مقابل معاويه استدلال كرده اند.
در پايان به منظور حسن ختام اين مقاله اشاراتي به فرمايشات گهربار بنيانگذار کبير انقلاب اسلامي ، حضرت امام خميني ره داريم که سالها پيش آنچه را که امروز به قلم تحريفگران پيام غدير انعکاس يافته است ، مطرح و پاسخ آن را داده اند :
« من درباره شخصيت حضرت امير چه مىتوانم بگويم و كى چه مىتواند بگويد. ابعاد مختلفهاى كه اين شخصيت بزرگ دارد، به گفتگوى ماها و به سنجش بشرى در نمىآيد.
كسى كه انسان كامل است و مظهر جميع اسماء و صفات حق تعالى است، ابعادش به حسب اسماء حق تعالى بايد هزار تا باشد و ما از عهده بيان حتى يكىاش نمىتوانيم برآييم. اين شخصيت كه جامع تضاد است، امور متضاده در او جمع است، كسى نمىتواند در حول و حوش او سخن بگويد؛ از اين جهت، من در اين موضوع بهتر مىدانم كه ساكت باشم. لكن مسئلهاى را كه بهتر است ما بگوييم، انحرافاتى است كه براى ملتها و خصوصاً، براى شيعيان اين حضرت پيش آمده است در طول تاريخ و دستهايى كه اين انحرافات را از اول به وجود آوردهاند و توطئههايى كه بوده است در طول تاريخ و اخيراً در اين سالهاى اخير، سدههاى اخير پيش آمده است، آنها را عرضكنم.
مسئله غدير، مسئلهاى نيست كه بنفسه براى حضرت امير يك مسئلهاى پيش بياورد، حضرت امير مسئله غدير را ايجاد كرده است. آن وجود شريف كه منبع همه جهات بوده است، موجب اين شده است كه غدير پيش بيايد. غدير براى ايشان ارزش ندارد؛ آن كه ارزش دارد خود حضرت است كه دنبال آن ارزش، غدير آمده است. خداى تبارك و تعالى كه ملاحظه فرموده است كه در بشر بعد از رسول اللَّه كسى نيست كه بتواند عدالت را به آن طورى كه بايد انجام بدهد، آن طورى كه دلخواه است انجام بدهد مأمور مىكند رسول اللَّه را كه اين شخص را كه قدرت اين معنا را دارد كه عدالت را به تمام معنا در جامعه ايجاد كند و يك حكومت الهى داشته باشد، اين را نصب كن. نصب حضرت امير به خلافت اين طور نيست كه از مقامات معنوى حضرت باشد؛ مقامات معنوى حضرت و مقامات جامع او اين است كه غدير پيدا بشود و اينكه در روايات ما و از آن زمان تا حالا اين غدير را آن قدر ازش تجليل كردهاند، نه از باب اينكه حكومت يك مسئلهاى است، حكومت آن است كه حضرت امير به ابن عباس مىگويد كه « به قدر اين كفش بىقيمت هم پيش من نيست» آنكه هست اقامه عدل است. آن چيزى كه حضرت امير- سلام اللَّه عليه- و اولاد او مىتوانستند در صورتى كه فرصت بهشان بدهند، اقامه عدل را به آن طورى كه خداى تبارك و تعالى رضا دارد انجام بدهند، اينها هستند، لكن فرصت نيافتند. زنده نگه داشتن اين عيد نه براى اين است كه چراغانى بشود و قصيدهخوانى بشود و مداحى بشود، اينها خوب است، اما مسأله اين نيست. مسأله اين است كه به ما ياد بدهند كه چطور بايد تبعيت كنيم، به ما ياد بدهند كه غدير منحصر به آن زمان نيست، غدير در همه اعصار بايد باشد و روشى كه حضرت امير در اين حكومت پيش گرفته است بايد روش ملتها و دستاندركاران باشد. قضيه غدير، قضيه جعل حكومت است، اين است كه قابل نصب است و الّا مقامات معنوى قابل نصب نيست يك چيزى نيست كه با نصب آن مقام پيدا بشود؛ لكن آن مقامات معنوى كه بوده است و آن جامعيتى كه براى آن بزرگوار بوده است، اسباب اين شده است كه او را به حكومت نصب كنند و لهذا، مىبينيم كه در عرض صوم و صلاة و امثال اينها مىآورد و ولايت مجرى اينهاست. ولايتى كه در حديث غدير است به معناى حكومت است، نه به معناى مقام معنوى. ... بنا بر اين، اينكه حديث غدير را ما حساب كنيم كه مىخواهد يك معنويتى را براى حضرت امير يا يك شأنى براى حضرت امير درست كند نيست. حضرت امير است كه غدير را به وجود آورده است، مقام شامخ اوست كه اسباب اين شده است كه خداى تبارك و تعالى او را حاكم قرار بدهد».[24]
[1].. علامه طهراني، امام شناسي، ج7، درس هاي 98 ـ 99.
[2].. اميني، ابراهيم، الغدير، ج1ـ2، ص14 تا 108.
[3]. مائده : 67.
[4]. رضواني، علي اصغر، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، نشر مشعر، 1384، ج1، ص647، به نقل از تفسير حبري، ص262.
[5]. همان، به نقل از ترجمه الامام علي(ع)، ج2،ص86، ابن عساكر.
[6]. سبحاني، جعفر، فروغ ولايت، تاريخ تحليلي زندگاني اميرالمؤمنين –علي عليه السلام- ، انتشارات صحيفه، ص 114 و 115.
[7]. شرف الدين الموسوي (قدس سره)، سيد عبدالحسين، المراجعات، تحقيق و تعليق حسين الراض، ص 324-330.
[8]. اصل (سيره) از ابن اسحاق است كه در اوائل قرن دوم هجري مي زيسته و ابن هشام آن را تلخيص و تهذيب كرده و از كتبي است كه مورد اعتماد اهل تسنن است
.[9] علامه مطهری، امامت و رهبری، ص 103
[10]. همان ، ص 102
[11]. الصدوق، الامالي، ص 194.
[12]. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ تهران، ج27، ص 199.
[13]بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج11، ص: 265
[14]. والذين استجابو لرّبهم و اقاموا الصلوة و امرهم شوري بينهم ... شوري:38.
[15]. فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظاغليظ القلب لا نفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الأمر... آل عمران:159.
[16]. نهج البلاغه : خطبه 3.
[17]. معتزلی، ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیاء الکتب العربیه، 1385ش، ج1، ص7.
[18]. نهج البلاغه،نامه : 6.
[19]. نهج البلاغه، ترجمه دشتی، محمد ، قم، الهادی، 1379ش، ص485.
[20]. نهج البلاغه، خطبه، 1، بند 6، و برای مطالعه در این زمینه به خطبه هاي 2، 93، 97، 120، 144، می توان مراجعه کرد.
[21]. عسکری، سید مرتضی، معالم المدرستین، بیروت، نعمان، 1410ق، ج1، ص180.
[22]. همان
[23]. میلانی، سید علی، محاضرات فی الاعتقادات، مرکز الابحاث العقائدیه، 1421ق، ج2، ص551.
[24]. صحيفه امام، ج20، صص: 113-111

دیدگاه کاربران
برای مشاهده و ارسال دیدگاه وارد حساب خود شوید.