امام علي ـ عليه السلام ـ در خطبه اي مي فرمايد: «سوگند به خدا برادرم عقيل را ديدم که در زير چنگال فقر و تهي دستي، دست و پا مي زد تا آن جا که از من خواست از گندمي که از حقوق شما است به او ببخشم، در حالي که فرزندان او از شدت فقر، پريشان و غبارآلود ديدم، گويا صورت شان با نيل، سياه شده بود، عقيل چند بار رفت و آمد کرد و مکرر در هر بار با حالت جانسوزي، خواسته اش را بازگو کرد من حرف هاي او را گوش مي دادم، او گمان کرد که من دينم را مي فروشم و از خواسته او اطاعت مي کنم و از شيوه خود دست بر مي دارم، در اين موقع آهني را داغ کردم و آن را به بدن عقيل نزديک نمودم تا از آن درسي بگيرد، او پس از آن که حرارت آتش را احساس کرد، ناله اي همانند ناله بيماران کشيد و نزديک بود از حرارت آهن تفتيده بسوزد، به او گفتم: زنان در سوگ تو بنشينند اي عقيل! آيا از آتشي که انسان براي بازي خود، آن را گداخته است ناله مي کني، ولي مرا به سوي آتش مي کشي که خداوند جبّار، آن را از خشم خود افروخته است، اتئنّ من الاذي ولا ائنّ من لظي؛ آيا تو از آزاري که مدت کوتاه است ناله مي کني و من از آتش افروخته و جاودانه دوزخ ناله نکشم؟.[2]
[1]. سيره ابن هشام، ج1، ص263؛ قاموس الرجال، ج6، ص311 به بعد.
[2]. نگاه کنيد به خطبه 224 نهج البلاغه.

دیدگاه کاربران
برای مشاهده و ارسال دیدگاه وارد حساب خود شوید.