هر چند در تعبیری اظهار کردهاید که مومنان به وجود خدا ایمان دارند و این ایمان، معقول است. اما معنای معقول از نظر شما روشن نیست.
اگر معنای معقول آن است که اعتقاد به وجود خدا از نظر عقلانی پسندیده است؛ یعنی اگر عقل مومنان بین الحاد و ایمان به خداوند مخیر به انتخاب یکی از آنها شوند، موجه و پسندیده آن است که اعتقاد به خدا را بپذیرند اگر چنین است پس مومنان، به وجود خدای عالم و قادر مطلق و خالق همه موجودات اعتقاد دارند و چنین خدایی میتواند با یک انسان مشخص در یک زمان و مکان معین ، سخن بگوید یا به او وحی کند. یعنی اگر وجود خدا معقول است و در واقع هم چنین است، پس تعابیر دیگر شما صحیح نیست. اما تعابیر دیگر حکایت از آن دارد که به نظر شما بحثهای دقیق فلسفی نشان داده است که اصولا انسانها با عقل نمیتوانند خدا را ثابت کنند و چون وجود خدا ثابت نشده است، بنا بر این نمیتوان از تاثیر او سخن به میان آورد و اصولا وجود خدا مورد تردید است، در نتیجه وحی هم واقع نشده است. البته جناب عالی راه دیگری را برای اثبات وجود خدا ارائه ندادهاید و ایمان معقول مومنان به خدا را هم به گونهای معرفی کردهاید که وجود واقعی و خارجی خدا و سخن گفتن او با پیامبرانش را ثابت نمیکند. دیدگاه جنابعالی درباب وجود خدا و سخن گفتن او با پیامبران به دو روش مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. 1- به نوعی پارادوکس دچار شدهاید: الف .
شما بر اساس مبنای هرمنوتیکی خود اعلام میدارید: «مگر ما در زیر این آسمان کبود دلیل عقلی یا فقهی غیر قابل نقض و ابهام داریم؟» (مجتهد شبستری، نقدی بر قرائت رسمی از دین، ص 243) بر اساس این تعبیر، جنابعالی معتقدید که همه دلایل عقلی و فقهی قابل نقض و ابهام هستند حال چطور با قاطعیت اعلام میدارید که بحثهای دقیق فلسفی نشان میدهد که ما انسانها نمیتوانیم وجود خدا را با دلیل اثبات کنیم، حتما جنابعالی از طریق بحثهای دقیق فلسفی، دلیل قطعی و غیر قابل نقض و ابهام در این باره دارید یا اینکه دلایل شما قابل نقض و دارای ابهام است. اگر اعلام دارید که بحثهای دقیق فلسفی، دلایل قطعی و غیر قابل نقض بر عدم وجود خدا ارائه داده است بر خلاف مبنای هرمنوتیکی خود سخن گفتهاید (که دلیل عقلی غیر قابل نقض نداریم). اگر دلایل شما در این باره قابل نقض و دارای ابهام است، در آن صورت دلیل عقلی معتبر بر عدم وجود خدا ندارید. به هر دلیل جنابعالی با این استدلال، گرفتار پارادوکس یا برهان ذوحدین شدهاید. ب.جنابعالی در مورد تجربه دینی اعلام میدارید: «اینجانب اصل و اساس دین داری را در این تجربهها (تجربههای دینی) میدانم و این تجربهها برای همه کس در یک مرتبه حاصل نمیشود.»(مجتهد شبستری، ایمان و آزادی، ص119) و نیز «تجربههای دینی ناشی از حضور انسان در برابر مرکز الوهیت(خداوند)است و ایمان بر این تجربهها استوار است.»(همان،ص118) تجربه دینی به معنای مشاهده و مواجهه با الوهیت و خداوند است.
حال سوال این است که اگر جنابعالی معتقدید که تجربه دینی و عرفانی و یا به تعبیری شهود، خود یک راه شناخت حقیقت است و تجربه گر در این تجربه واقعا خدا را مییابد، همان گونه که تجربه گر حسی، واقعا جهان خارج پیرامون خود یا میز روبهروی خود را مشاهده میکند و به آن یقین دارد، پس کسانی که خدا را تجربه و مشاهده میکنند، از جمله پیامبران الهی حقیقتا با واقعیت الهی مواجه شده و به او علم حضوری دارند و علم حضوری نیز بهترین دلیل بر اثبات وجود خدا است (یقینی که از این راه حاصل میشود مانند یقین به وجود خود ما است.) بنابرین همه افرادی که خدا را تجربه میکنند( از جمله پیامبران الهی)، برای آنها وجود خدا ثابت است و اگر وحی صورت گیرد، میتوانند اعلام کنند که حادثه وحی، واقع شده است. در آن صورت، این بیان شما که میگویید: "از خدایی که وجودش ثابت نشده نمیتوان این گونه خبر داد که او سخن گفته است (یاحادثه وحی واقع شده است)" نادرست است، زیرا تجربه گران دینی در هنگام مشاهده خدا، با تمام وجود،به خداوند و سخن گفتن او یقین دارند. اگر تجربه گران دینی، از جمله پیامبران الهی در هنگام تجربه دینی با یک امر غیر واقعی و موهومی مواجه میشوند و در این مشاهده و تجربه ،هیچ واقعیتی را نمییابند، در آن صورت، به نظر جنابعالی چگونه این تجربه دینی میتواند مبنای دین داری قرار گیرد. در نتیجه آموزههای دینی هم که به زعم شما تفسیر این تجربههای دینی است، آنها هم گزارش از یک امر موهوم و غیر واقعی هستند.

دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.